حسام الدین شفیعیان

وبلاگ رسمی و شخصی حسام الدین شفیعیان

حسام الدین شفیعیان

وبلاگ رسمی و شخصی حسام الدین شفیعیان

جایی که زندگی بود...

پنچره را باز میکند .نگاه میکند.سایه روی دیوار میدونی  پشت این خونه یک  بهشته.یک بهشت کوچیک اونجا کلی آدم زندگی میکنند.مردی از درون سایه بیرون می آید.کجا کسی زندگی میکند کو ببینم.اونجا نگاه کن .اونجا که زمین خشک و با علف های هرز هیچ چی نیست .چرا نگاه کن کلی آدم خوشحال هستند وسط اونجا نشستن دارن حرف میزنن. کجا اونجا رو میگی اونجا فقط یک بشکه خالی هست. و کمی برگ و کمی کاغذ باطله چقدر زمین نامرتبیه . نه آخه من میدونم اونجا بهشته.یعنی اینجا جهنمه.

نه اینجا جهنم نیست اما اونجا بهشته. راستی تعریفت از بهشت چیه؟

بهشت اونجایی که دل آدم خوش باشه آرامش داشته باشه اونارو نگاه کن چقدر شادند و آروم.بله اونا خیلی شادند و آروم منتها من چی بنظرت عجیب نیستم از سایه بیرون اومدم جلوت دارم حرف میزنم.

نه از نظر من خود این جهان عجیبه. نه تو نه من نه اونایی که تو نمیبینی. خب من اونارو اونجور که تو میبینی نمیبینم. ولی من برام اونجا یک بشکه هست. و برگ کاغذ اگه همه رو بخواهم به دید خودم ببینم. یک حقیقت تلخ از ریختو و پاشو یک زمین محل انباشته شده از بیهودگی هست. اما تو اونجارو برا خودت بهشت میبینی. خب میدونی اینجا روزی زمین خوبی بوده خونه خوبی بوده آدمهای اون شاد بودند. و بشکه نبوده و علف هرز نبوده محل انباشته شدن زباله هم نبوده اونجا یک خانواده پر از محبت مهربانی زندگی میکردن.

پس کجا هستند.خب یکیشون خودتی دیگه از تو سایه اومدی بیرون .پس چرا من اون چیزهارو یادم نمیاد .چون دیگه نیست یک روزی بود اما حالا نیست.

پس بقیه کجا رفتن.میدونی  بقیه که میگی خانوادتن اونها هم نیستن. تو از کجا اونها رو میشناسی منو میشناسی از اونجایی که منم جزو همون خانواده بودم.

نه تو جزو خانواده من نبودی تو فقط یک  خاطره هستی هیچکسی تو رو به خاطر نمیاره منم سایه ای ازم مونده.

مهم این نیست که کسی منو به خاطر نیاره مهم اینه که برا من اونجا بهشته.

نه بهشت این نیست.بهشت جایی که دیگه سایه نباشه.مهم سایه ها نیستن مهم اینه که روزی همین سایه ها هم حرف میزنند.

میدونی کل این جهان و همین که تو از من نترسیدی نشون میده که جهان ما عجیب تر از در اومدن من از سایه هست.

نه خود تو عجیب نیستی آدمها از تو عجیب ترن. همشون یعنی نه خب ولی زیادن.اونها الان هم خودشون هستن هم سایشون ولی این سایه ها این آدمها همیشگی نیستن برا همین خیلی خیلی فکر میکنم اون زمین بایر بی درخت و از نظر تو انباشته از  کاغذ باطله پر از قصه هست.

پس تو نویسنده هستی.نه من نویسنده نیستم من شخصیت یک داستان هستم.خب بالاخره شخصیتی هستی. ای چه عرض کنم منم تو دل همین داستان میمونم.

مهم اینه که من تو یه قصه شروع شدم.و تو از توی دل قصه بیرون اومدی. ولی  ما هممون روزی یک قصه میشیم. مثل یک قطار که میره تا به ایستگاهی برسه که بهش میگن ایستگاه آخر.بعد اون مسافرای دیگه میان میرنو قطار میره میاد . قصه ها همینن یکی بودو یکی نبود.حالا اون خونه رو نگاه کن بنظرت الان چجوریه. خب الان  بازم زمین بی مصرفه. هیچی بی مصرف نیست. شاید اگه یادت بیاد برات اون خونه دیگه یک  زمین بی حاصل نیست تو به اون خونه نگاه میکنی که الان خونه ای دیگه نیست اما اگه یادت بیاد اون خونه برات میشه زندگی.چون اون خونه رو یادت نمیاد شده برات یک زمین بی مصرف این ذهن ما هست که زندگی میکنه نه اون زمین بی مصرف خالی از سکنه.اگه تو توانایی ساختنت خوب باشه.اگه تو توانایی پردازش ذهنت خوب باشه اون یاد اون درون رفتن ها زنده میشن. همه ما رفتنی هستیم روزی میام میریم. چه قصه های غمگین شادی درون تفکرات رفته مانده هست. مهم اینه که یادت بیاد هر چند دوست داشتنی یا غمناک.پشت این خانه خانه ای بوده که الان دیگه نیست روزی هم همین خونه دیگه نیست منو سایه تو هم دیگه نیست. سایه من الان هست.همه چی هست نیست داره.مهم اینه که بتونی نیست هست ببینی . والا همه رو نیست میبینی.واقعیت حقیقت اینه که ما قصه ای هستیم که هست نیستیم. خیلی ها بودن الان نیستن . و خیلی ها میانو خیلی ها نیستن.شاید روزی کسی رو ببینی که نمیشناسی. شاید روزی هم کسی رو ببینی که میشناسی.نشناختن مهم نیست. مهم شناختن نشناخته هاست. حالا این سرنوشت خودش تو قصه زندگی ورق میخوره. حالا فضای بسته یا برای یکی فضایی به وسعت یک بستر خیلی بیشتر.اینکه کجا بیای و چجوری چگونه .

راست میگن که آسمون همه جا یک رنگه. آسمون که حالا یک رنگ چند رنگو اینها بستگی داره.مثلان آمان از بلندی یک قله بلند یک رنگ قشنگتره.ستاره ها. نه بنظر من همه جا یک رنگه. نه بنظر من اینجوری نیست.درختا همه یکجورن درسته نه بنظر من همه یکجور جورین که بتونی جوری بشن که حرف بزنن. مگه درختم حرف میزنه. مگه خرسم راه میره. وای خرس راه نمیره درختم حرف خودشو میزنه. مهم اینه که چجوری حرف بزنه. آهام مهم چگونگی اونه. بله مهم چگونگی چگونگی هاست.

والا از نظر تو اونجا یک زمین بی حاصله حاصل فکر تو اون زمین رو حاصلخیز میکنه والا همه چی حتی آسمون هم یک رنگه. میدونی من تو رو درک نمیکنم. ولی من تو رو درک میکنم. تو میخوای همه چی رو همونجوری که هستن ببینی در حالی که میتونی  اونو اونجوری ببینی که میشه دید. حتی یک درخت هم زندگی داره. به شرطی که روایت یک زندگی رو برات ترسیم کنه. حتی یک آسمون یک زمین.میدونی این دید و تفکر ما هست که با هم فرق داره. اما در اشتراکات بینایی چشایی و گوش  یکی هستیم.نه من گوشم نمیشنوه. خب منظورم حالا قدرت گوش رو بده به چشم. من چشمم درست نمیبینه. خب چشم رو بده به چشایی چشائیمم درست نیست بده به پا . پامم درست راه نمیرم بده به دست دستمم درست کار نمیکنه. بده به ابرو ابرومم کار نمیکنه. کلن پس  چجوریاست آهام سوال پر مغزی کردی چون من یک سایه هستم از یک سایه توقع داری  که چکار کنه. خب الان که بیرون اومدی. خب درست سایه که اینها رو درست نداره. الان بله کلی گفتم. خب بله برای انقلط کلن رو هر کلمه با من اختلاف داری. آه آفرین دقیقش همینه. کلن من سفسطه میکنم تو برام بچین من باز سفسطه میکنم یعنی تو سایه یه فیلسوفی. نه من سایه فیلسوف نیستم کلن در طول حیاتم همه چی رو رد میکردم الانم تو رو رد میکنم. آهام از این دنده چهار لجی ها بودی بله چجورشم بعد که رفتی به موت بازم لجبازی.کلن همینم که هستم. خیلی راضیم مثل کره شمالی که مردمش فکر میکنن تو بهترین جا زندگی میکنن. آهام تو پس تو خودت موندی. آره دیگه همینطور موندم تا سایه کشیدی بیرون. پس  سفسطه تو تمام نشده نه اتفاقن پرورش یافته تر شده لجباز تر هم شدم الان تو بگو زمین گرده من میگم مربع.کلن اینجوری حال میکنم. خیلی متد عجیبی هستی بله الان تو دفتر صد برگ بیار من میگم سی برگه. تو بگو ماه اون شکلیه من میگم یک شکل دیگه من کلن اینجوری هستم. چرا خب باحاله دیگه مخالفت میکنم تا  ببینم میتونی منو قانع کنی. آهام یک چی تو مایه های جاذبه زمینو افتادن سیب میگی نه گلابی بود. زمینم نبود جاذبه هم نبود . تاریخ رو تحریف کردن  نامردا. عجب. زمین گرد نیست نه متساوی   الجمع مربعون  ال کلن اضافه میکنی کلن ال که اضافه بشه زبان تغییر میکنه. پس زیر نویس اون چی. نداره کلن صامت فرض کن.

راستی حالا غیر شوخی مربع متساوی جمعو تقسیم الان خدا وکیلی این داستان به کجا میرسه. 

خب داستان به اینجا برسه که تو قانع شی که زمین گرده اُمونم همه جا یک رنگ نیستو اون زمین خشک زندگی جریان داره

نه دیگه قرار نیست داستان رو تو جمع کنی من قراره تغییر بدم یک نوع  حرف دارم جدید شیک خیلی رمانتیک.

بگو خب سایه بیرون آمده از دیوار

میدونی زمین چه گرد باشه چه مربع آسمون چه رنگی باشه چه سیاه سفید زمین خالی باشه یا پر سایه باشه یا نباشه تو باشی من نباشم همه اون موقعی معنا پیدا میکنه. که ارزش هر کدوم سرجای خودش باشه. ارزش مهمتر از بودو نبود ها هست مهم اینه که اگه واقعا معتقدی اون زمین الان خالی نیست پاش واستی و اثبات کنی و ارزش اون زمین رو بنا کنی والا  میشه صرف خالی از هیچی. مهم اینه که بتونی برا این زمین زحمت بکشی تا بیاد به یک بنای نو و دوباره گرمایی بیاد درون اون از شادی والا میشه یک زمین بدون اسکلت خالی حتی بدون اسکلت. اما مهم اینه که ده نفر تو اون زمین اگه بیان میشن صد نفر والا تک میشه فکر تو و اون زمین مهم اینه که از دل اون زمین جریان زندگی بیاد بیرون و الا میشه همون سایه ها همون ذهن اینکه یک روزی اینجا زمینی بودو آدمهایی بودن که خیلی از زندگیشون راضی بودن مهم پرورش دوباره اونه والا همونجور بدون مصرف در ذهن میمونه. حالا آسمون و زمینو طبیعت همه برا اونن که بشه ماحصل کلو از یک امر مهم به درستی چینش کرد اگه یک نفر به طرف دیگه شنا کنه و هیچکس اون سمت شنا نکنه فقط یک نفره که به ساحل میرسه. و چیز خاصی اتفاق نیفتاده اما اگه کنار اون ده صد هزار و... بیان میشه اون چیزی که همه ببینن و برسن به اون مهم اینه. مهم کاری که باید انجام بشه مهم اونه که کاری بشه که اتفاق مهمی از دل اون بیاد بیرون والا زخم میمونه مرحم نیست. مهم اینه که جریان شنایی که همه هم فکر کنن درسته رو بر عکس یک نفر برگرده و همه بدونن اطمینان کنن درست جهتیه و بیان به این میگن ساحل نجات والا تک نفری تنها رفته تنها ساحل رو پیدا کرده.برا همینه که تصور اون خونه رو اگه بمن انتقال بدی منم میتونم با تو همراه بشم والا تک ذهن باقی میمونه. و حالا آسمون زیبا و همه مهم انتقال کامل اون به نفر بعدیه. مطمئن باش انسانها به اصول درست یدفه نمیان چون انسانی کم کم در یک کار درست مخصوصان همون آسمون یک رنگه این حرفها کم کم میشن یک هدف درست برای اصل اون که به درستی رهنمود کنه. حالا  فهمیدی من مشکلم در اینه که بتونی سایه منو برام با گوش شنوایی و دید و همه رو برام ترسیم کنی تا من به درک اون برسم. والا صرف میشه برداشت. مهم فهمیدن کامل اون دید هست از آنچه اتفاق میفته تو قصه. چون مطمئنن تو قصه  پردازش مهمتر از گفتن دیدن داستانه. حالا من که یه سایه داستانی هستم میرم تو اما تو دل قصه نمون قصه رو پردازش کن تا برسی به اینکه چرا قصه شروع شده و چی میخواد به خواننده بگه و انتقال بده. مهم اینه که تو دل قصه ها حرفی باشه که خواننده داستانی بخونه که یدفه هم حالا شخصیت های اون با اون حرف بزنن. مستقیم . منم دیگه میرم سایه بشم تو هم قصه نشو . پشت تفکر این خونه تفکرها هست. به وسعت یک شهر یک کشور یک جهان.

نویسنده-حسام الدین شفیعیان

محله زامبی ها

قلی که با صدای بیست  تا خروس از خواب بلند شد رفت تو آشپزخونه و چایی سرد با پنیر سبز خورد و رفت کفش فوتبالیاشو پوشید و زد تو خیابون که با دیدن بیژن سرجاش دهانش کج و باز و نیمرخ شد.بیژن چرا این شکلی شدی 

اه کامبیز جشن فالوده بودم نمیبینی موهامو شاخی زدم فقط دوتا تار مو بافتم دو لاخشو بهم چسبونده شدم شاخ زامبی های محل

تازه کجای کاری تو جشن فالوده یک پسره اومده بود بهش میگفتن تک چرخ زامبی ها خروس رو کلش خشک کرده بود با درخت چنار و کنارش پارک  سبزی کاشته بود رو پیراهنش هم عکس سنگ قبر بود روش نوشته بود بتراش ای آرایشگر بتراش ای آرایشگر سنگی از کله من روی مزارم بتراش روی سنگ قبر من عکس  جشن فالوده رو بتراش.

تازه تو جشن آهنگای سده دویست و بیست و دو هجری نه قمری نه شمسی کوکبی گذاشته بودن پسره اونقدر بریک زد بهم پاپیون شد بردنش برا بازی فیلم نقش پاپیون

تازه وسط جشن دو نفر فوتی داشتن میگفتن کی از همه مرگبار تره پسره با سر رفت تو شیشه وقتی بردنش بای بای میکرد گفت  وصیت میکنم بهتون جشن فالوده نیاد و همونجا که پیام اخلاقی رو داد ایستاد و بعد همینجور که داشت میمرد یک بریک زد ولی باز نمرد نشست یک دست کله پاچه وسط جشن خورد بعد مرد.

شاخ جشن اعلام کرد هیچ مشکلی نیست و این امر طبیعیه و تازه اگر جشنی فوتی نداشته باشه باید اون جشنو گل بگیرن درشو. که یدفه  خودشم افتاد مرد. بعد شاخ بعدی اومد گفت این مردنی نیست خودشو لوس کرده پاشد زد تو گوشش گفت پشت سر مرده حرف نزن خلاصه یک جشنی بود الان که من اومدم بیرون نود و دو درصد مغزم رد داد الان فکر میکنم اینجا الکیه و ما توی دنیای خیالی زندگی میکنیم. بعدشم شام چی دادن فکر میکنی پیاز با سالاد کاهو با سالاد مربا اصلان ایده پشت ایده نیم ساعت حالت دل درد داشتم اومدم بمیرم شاخ مجلس گفت این لوس بازیا اینجا در نیاری بمیری اینا که میبینی مردن نمردن اینجا رسم اینه که شاخ ها هر هفته دو سه مرتبه میمیرن بعد سس گوجه در آورد پاشید رو خودش و اومد وسط مجلس گفت هر کسی سس دوست داره شماره حساب دویست و دو بقیشو بدو بریزه سس و سس انار هفته بعد با مرگ صد در صد طبیعی با هفت درصد بهداشتی استرحتی  لیزه هست خلاصه بابای صاحب مجلس که اومد همه رو از یک کنار یک دو گوشی زد و بیرون کرد ردی که می بینی رو صورتمه یک اثر هنری نیست رد پنگال گرگه. باباش هر دستش بیست میلیون میرزید چهل  و پنجاه کیلو گوشت تو دستاش مخفی بود. وقتی زد فکر کردم اینجا سانفراسیسکوست وقتی بخودم اومدم تو محله شلغم آباد  بودم.خلاصه کامبیز  محله رو میخوام زامبی کنم گفتم مدل خرچنگ های مردابی بیارن با مدل مارپله و کلنگ رو سر اون آخرشه زامبی هم نباشی  میشی خود زامبی کلنگ  رو سر مدل مو جدیده بیل مویی همون مدل بیل گیتس بیل سیبو انار مخلوط میشه هفتاد میوه بعد رو سر میپاشن  تمام اسکلت حتی تو  کف کله حیاط خلوت پشت سر شیروانی جلوی سر مزرعه رو به  آستانه ای از فصل سرد. خلاصه به سراغ من اگر می آیی با خود بیل بیار مبادا ترک بردارد نازک نارنجی دلم اینگونه بود که زامبی خودش استعفا داد و از اینجا به بعد شد لامپی بعد متحول شده بود عجیب سر ظهر تخمه با آبگوشت میخورد منتها زامبی اینجا فهمید باید اینقدر خودشو درون معده ای برون کله ای و لباسی عجیب کنه که اگه شده رو کلش تلویزیون بکاره بشه زامبی شاخ محل خلاصه بالا رفتیم ماست بود پایین اومدیم دوغ بود ماست بود داستان ما ماست بود دوغ نبود و اینجا نقطه رو گذاشتیم و داستان ما به سر رسید کلاغه به فالوده نرسید.

طنزنویس-حسام الدین شفیعیان

/پنلوپه و جهانگردی/

پنلو په که میخواست جهانگردی کنه قصد کرد بره پیاده جهانو بگرده نقشه ای که برداشت مناطق رو اشتباه زده بود جای قسطنطنیه و برکینافاسو از جزیره آدمخوارا در اومد یکی با  استقبال زیاد و خوشحالی اومد سمتش لبخند زد گفت عجب آدم های خوبین ببین چه استقبالی کردن و  گفتن تو اهل کجی هستی گفت من از  کشور اونجا اومدم اینجا گفتند ما رسممون اینه که کسی که میادو به قبیله نشون بدیم بردن نشون دادنش همه گفتن اه چه  آدم خوبی  گفت ممنونم گفتن ما صبح کله پاچه بار میزاریم شما هم میخوری گفت نه من فقط اسپاگتی با نان جو دوست دارم گفتن در نمیاد گفت چرا گفتن فقط کله پاچه زنی بنام خودم میخورمت اومد جلو آشپز کل اونجا بود بهش میگفتن  ناراحت راحت میخوره گفت به په که از اسپاگتی بیخیال کن فقط این که من میبینم ازش آش رشته در میاد گفتن چطور مگه گفت شانسمون بد زده باریک به جزیره اومده گفتن چگونه آیا گفت راحت 25 کیلو استخوان با نیم مثقال چربی من چجوری کله پاچه بار بزارم  با این فقط برا سوپ قلم در میاد فهمید که اشتباهی اومده گفت من جک یاد دارم گفتن بگو بگو اگه راست میگی بگو بگو گفت روزی مردی رفت  بقالی گفت ماست میخوام صاحب بقالی گفت منم آش میخوام همه ناراحت لبا تو هم رفته گفتن با این جک که گفتی  رییس قبیله بهت رحم کنه گفت چرا گفت جک تو باعث ناراحتی ما شده گفت چرا گفت برا ما ماست مقدسه گفت ای دل غافل چه اندیشه مزخرفی دارین گفتن اه این دیگه راسته  شقه فقط گفت نه حالا واستین من یه کاری یاد دارم شما خوشتان میاد گفتن چیه بگو ببینیم گفت من بلدم براتون غذایی درست کنم که اگه بخورین منو نمیخورین گفتن درست کن گفت مواد لازم  گوشت راسته اصل  به هم نگاه کردن گفتن ها همین سوسولوکو برا مواد لازم خوبه گفت نیم دهم مربع چربی نگاه بهم کردن گفتن توپولوکو برا این امر خوبه گفت مقداری  نمک بهم نگاه کردن گفتن خودت خوبی گفت نمک برا آدمی خوب نیست گفتن پس بیخیال گفت مقداری  فلفل تند اصل تند نگاه بهم کردن گفتن تونو تندول خوبه گفت نه اون شور میشه غذا . خلاصه دستور پختو که داد همه قبیله هر چی داشتن بدون ریا رو کردن همو گذاشتن وسط گفت همش همین رو دارین گفتن اگه اجازه بدی خودمونو  تو کادو خدمت کنیم بهتون گفت الان مزنه یک کیلو گوشت تو اینجا چنده گفتن مزنه نمیدونیم ولی از نظر ما هر چی بشه خورد میخوریم به غیر از  په و شرکا به غیر از  سوسولو گفت چرا گفتن سوسوله  خیلی کرم مارو  پوستشو کشیده شده شبیه  اردک گفتن الا به غیر بلا ما دوست داریم  دیگه آدم نخوریم گفت چی شده چکار شده مگه میشه مگه داریم گفتن طبق رسوم جدید که همین الان تصویب شد  هر کی آدم بخوره خیلی خله گفتن ما از الان به بعد  آهن میخوریم گفت نه همون آدم بخورین سنگین ترین اینجوری همه میمیرید گفتن بی سواد هر چی آهن داشته باشه میخوریم گفت جلل القدرت چه زود پیشرفت کردن که نگاه کرد دید در کولش بازه لب تاب برداشتن  دارن با فیبر  نوری اونم چه سرعتی از کره جنوبی  وصل شدن گفت چی سرچ کردید گفتن نوشتیم آدم خوشمزه اومد فوائید آهن برای بدن گفت سواد دارین مگه گفتن نه تو داری فقط گفت چجوری گفت ما آدم قبلی که خوردیم پرفسور  بود فسفورش زیاد بود همه دانشمند شدیم. الان از اون به بعد ما  خیلی تغییر کردیم و هممون پی اچ تی گرفتیم از دانشکده خوردن آدم با فوائد مفید گفتن اگه تو رو بخوریم هر چی بوده از دست میدیم و  مغزمون کند میشه سرعت میاد پایین به کجا وصل میشیم جیبوتی اصلان اینترنتش خوب نیست گفتن ما  آدمخوارهای با کلاسی هستیم مد هم بلدیم مثلان آدم چه جوری میتونه راه بره و جشن خشن داریم مد اونم چه مدی سه تا ده هزار تومن ببر بخور اندازه نبود بپوش اما اصراف نکن خلاصه فهمید اینا همینجور دارن سرچ میکنن که یدفه یکی از تو لب  تاب اومد بیرون تاب گفت بی  انصاف  منو با خودت ببر گفتن تو کی هستی چجوری اومدی بیرون از تو لب تاب گفت ای دل غافل من  رییس بوگل هستم اینقدر سرچ کردید موتور بوگل سوخت اومدم بگم  شما چی سرچ کردید که اینجوری شدید گفتن ما از اینترنت استفاده درست کردیم در  آن فهمیدیم که اینترنت میتواند خوب باشد نقطه.گفت باریک شما بیست گرفتید. گفتن چه موهای قشنگی داری برا رو  کلاه ما عالیه گفت کلاه شما که دو متره تهشم بی متره گفت با چی بافتید گفتن بیخیال  تو چه چشمای قشنگی داری که فهمید میخوان بخورنش گفت نه نگاه کنید من بهتون پیشنهاد جدیدی میدم اونم اینه که همون سرچ کنید موتور بوگل که هیچی موتور  هر چی خواستید بترکونید اما منو نخورید گفتن  احسنت   تو واقعن مارو درک کردی ما آدمخوارهای با فهمو کمالاتی هستیم ما وقتی کسی بهمون بگه مارو نخور میخوریم بعد فهمید رفت تو جستجو غرق شد و په هم تو همین فاصله زمانی فرار کرد و دیگه جهانگردی نرفت الان کنار خونشون ماست میفروشه.


طنزنویس-حسام الدین شفیعیان

/پشت کمپوت کنکور/

فرنگیس که خیلی دلنگیز میخواست فردا بره کنکور تو اتاق دست به هدفون داشت دقیقان کجایی رو گوش میداد که بابا پاتک زد تو اتاق . فرنگیس کتاب رو مثل فرفره انداخت بالا هدفون زیر تخت. بابا گفت داری انگلیسی بلغور میکنی تا فردا تمرین پیوسته کنکورو فتح کنی. گفت العجبا دقیقان همین بابا منتها یدستم فیزیک کوانتونومیو اون دستم لغات و ترجمه. تازه دو چشمم به کتابو دو دستم به قلم.پدر گفت احسنت چرا رنگت مثل گچ شده. گفت استرس کنکور دارم گوشی رو با پا زد زیر تخت خورد به دیوار ته تخت و اهنگ کجایی پخش شد بابا گفت گوشیت دقیقان کجاست. گفت بابا من دنبالشم اون ناپیداست. بابا سینه خیز شد رفت زیر تخت. گوشی برداشت که فرنگیس کف دست بابا ریاضیاتو حل اونو دید گفت بابا اینا چیه گفت امروز رفتم با بیژن نهضت امتحان داشتم. دست پشت با اون دست بزور بسابو پاک کن. که فرنگیس دید بابا گوشی رو داد گفت بهش اهنگ خیلی خوبه گوش کن. ننه پرید تو اتاق گفت براتون غذا بیف حتی استراگانف درست کردم. که از بچگی دوست داشتم. بابا گفت تو که اول ازدواج گفتی کشک صورتی بشه بچگی دوست داشتی. ننه گفت خودم میدونم اما اینو بهت نگفتم.سوپ غاز بشه. خلاصه. نشستن بیف بخورن که دیدن استراگانفش زیاده. پف کردن صورتی مایل به بنفش شدنو. یکی دستش دوغ اون یکی قرقره. مسواک. خلاصه شب شدو همه خوابیدن غیر فرنگیس که خیلی دلنگیز داشت . آهنگ میخوند زیر لبی کنکورو من بلدم تستارو من بلدم. بابام برام عیدی داد یک زوج قلقلی داد. خوابش بردو کلاغ قصه ها فردا رفت نشست رو در صدا کردش. تا بیدار شد تا خواب نمونه.

طنزنویس-حسام الدین شفیعیان